تبليغاتX
سکوت
معصومه در سكوت دلش

 

دلم شکست ز شکستنش عالمی لرزید


شکست دلم را آنکه با دیدنش دلم لرزید


دل از جنس شیشه ام شکست  بدست دل سنگش


ولی چه ها کنم که این دل ساده افتاده به چنگش


من خسته ام ز این عالم کوچک ای خدا


که مانده ام مدتی است ز معشوق خود جدا


میراث عشق دل شکستگی است و تنهایی


هم صحبتم خیال او در لحظه های تنهایی


این دنیا برای شکسته دلان جای ماندن نیست


در لحظه ی مرگ باید رفت و جای خواندن نسیست
...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:27  توسط معصومه | 
قسمت

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

 

وسعت تنهائيم را حس نكرد

 

در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نكرد

 

در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد

 

آن كه با آغاز من مانوس بود

 

لحظه پايانيم را حس نكرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:55  توسط معصومه | 

 

من دلـم می خواهد خانه ای داشته باشم بر دوست

 

كنج هر دیوارش دوست هایـم بنشینند

 

آرام گل بگو گل بشنوند

 

 هر كسی می خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد

 

 یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند

 شرط وارد گشتن

 

 - شستشوی دلهاست

 

شرط آن داشتن

 

- یك دل بیرنگ و ریاست

 

 بر درش برگ گلی می كوبـم

 

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم :

 

 ای یار خانهً ما اینجاست

 

 تا كه سهراب نپرسد دیگر خانهً دوست كجاست ؟

 

خانه دوست كجاست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:54  توسط معصومه | 

امروز فردايي است كه ديروز نگرانش بوديم

 

قلبها گرامي تر ازآنست كه بشكنند و

 

زندگي كوتاهتر ازآنست كه بي عشق گذرد

 

آنچه بدست آمده با لبخند پايدار نمي ماند و

 

آنچه از دست رفته با اشك جبدان نمي شود و باز نمي گردد

 

پس:

 

بيا دست در دست هم دهيم و تا پايان عشق در كنار يكدگر بمانيم....

 

 

 

    کاش می شد هیچ کس تنها نبود ...

             کاش می شد دیدنت رویا نبود...

 

                  گفته بودی با تو میمونم ولی ...

 

                          رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...

 

                                سالیان سال تنها مانده ام ...

 

                                     شاید این رفتن سزای ما نبود...

 

                                           من دعا کردم برای بازگشت ،

 

                                                 دستهای تو ولی بالا نبود...

 

                                                       بازهم گفتی که فردا می رسی !

 

                                                         کاش روز دیدنت فردا نبود.....

 

 

روز ديدنت فردا نبود

 

          

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:39  توسط معصومه | 
من و تنهايم 

 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن

 

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را

 

مزن آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را

 

 مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را

 

مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است

 

حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است

 

حرفش را مزن

 

پروانه

 

در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ...

 

 و تنها عشق مرا رها می کند ...

 

و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ...

 

 پس عشق و نور را از من دریغ نکن

 

و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛

 

 بی تو رو به غروب رهسپارم ....

 

 مرا به طلوعی دیگر برسان ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط معصومه | 

 

چه جاي ماه

 

كه حتي شعاع فانوسي

 

درين سياهي جاويد كور سونزند

 

به جز طنين قدم هاي عابران ملول

 

صداي پاك كسي

 

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند.

 

به هيچ كوي و گذر

 

صداي خنده ي مستا نه اي نمي پيچد

 

كجا رها كنم اين بارغم كه بر دوش است؟

 

چراغ ميكده ي آفتاب خاموش است.

 

 

 

 

همه چيز از آنجا شروع شد . از آن يك خطا ؛ از آن يك اشتباه ؛ از آن

 

 سيب سرخ و گازي كه حوا بر آن زد ؛ از آن حس حريص و ناگهاني و

 

 اينك ما جور كش همان يك خطاييم و ادامه دهنده همان راه و حس

 

حريص . بازيگراني كه روي سني به نام زمين ؛ نمايش نامه پرهيجان و

 

 تكراري زندگي را بازي مي كنند. گاه آنچنان مست اين بازي مي شويم

 

كه ابتدا و انتهايمان را فراموش مي كنيم . گاه آنچنان در ميان خاطره

 

هامان گم مي شويم كه در سكوت بلورين اشكمان ؛ بغض هاي فرو خورده

 

 مان مي شكند...         تك درخت دلم سوخت بگذار جنگل بسوزد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:22  توسط معصومه | 

با تو هستم اي مسافر اي به جاده تن سپرده اي

 

كه دلتنگي غربت منو از ياد تو برده

 

 هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره

 

گل به گل، گوشه به گوشه تو رو ياد من مي ياره

 

با تو من چه كرده بودم كه چنين مرا شكستي

 

 بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شكستي

 

 به گذشته بر مي گردم به سراغ خاطراتم

 

 تازه مي شود دوباره از تو داغ خاطراتم

 

به تو مي رسم هميشه در نهايت رسيدن

 

 هركجا باشي و باشم به تو بر مي گردم

 

از من اين تويي هميشه ي من توي آيينه تقدير

 

 با همه شكستن ازتو نيستم از دست تو دلگير

 

 

 

داشتم قدمهای فاصله را می شمردم رسيده بودم

 

 به حوالی بی نهايت که تو آمدی...

 

 گفتی: از شمردن هيچ فاصله ای راه ها کوتاه نمی شوند.

 

 اين صفر های بی معنی و عدد های ناتمام را کنار بگذار

 

 «بی نهايت»٬ همان دوست داشتن ساده است

 

 

احساس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:37  توسط معصومه | 

عشق به زندگي را فرياد مي زنيم

 

اما افسوس كه در هياهوي بي رنگ عاطفه ها

 

 گاهي قلبهايمان را به تمناي

 

 اندكي محبت به وديعه مي گذاريم.

 

كاش احتياجت را به بي نيازي مي دادم 

مرا صدبار از خود براني دوستت دارم

به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

 چه سود از مهرورزيدن

 چه حاصل از وفا كردن

مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط معصومه | 

بزرگترين آرزوي انسان آزادي است .

 

انسان آرزومند آزادي است .

 

آزادي اساسيترين محور آگاهي انسان است .

 

عشق پوسته ي پيراموني

 

وآزادي هسته ي مركزي آن است .

 

اين دو كه محقق گرديدند

 

 زندگي هيچ افسوسي در بر نخواهد داشت .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:9  توسط معصومه | 
دوست دارم
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:0  توسط معصومه | 
ازنفس افتاده
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 6:51  توسط معصومه | 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم...

… تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم زيرا...

در کلبه تنهايي هايم و در انتظار خواهم گريست. و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 6:45  توسط معصومه | 
رويا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:52  توسط معصومه | 

عشق را تن پوش جانم می کنی


چتری از گل سایه بانم می کنی


ای صدای عشق در جان و تنم


آن سکوت ساکت و تنها منم


من پر از اندوه چشمان توام


آشنایی دل پریشان توام


آتش عشق تو در جان من است


عاشقی معنای ایمان من است


کی به آرامی صدایم می کنی


از غم دوری رهایم می کنی


ای که در عشق و صداقت نوبری


کی مرا با خود از اینجا می بری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:42  توسط معصومه | 
كاش بدوني ماتم دنيا بي تو فقط گريه مي خواد

كي مي دونه اين حسرتا چه كرده با روز و شبام

 

اشك تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم

گريه تنها آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنويس تنهاترين تنها منم

اشك چشام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:31  توسط معصومه | 

                                     فقط کسي معني دلتنگي را درک مي کند 

 

                                     که طعم وابستگي را چشيده باشد

 

                                     دوست خوب داشتن بهتر از تنهايی

 

                                   و تنهايی بهتر از با هر کس بودن است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط معصومه | 

از پنجره هاي كوچك تنها يي ام باتو حرف مي زنم از

 

پشت ديوار دل تنگي هرشب با قايق غم در رود خانه ي اشك هايم

 

 براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو مي زنم

 

در حاليكه با رفتن تو تنها شده ام

 

چشمان معصومت را از لابلاي خاطرات بر باد رفته ام مي بينم

 

كه با من قصه ي عشق و اميد را مي گويند..

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:25  توسط معصومه | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط معصومه | 

 

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد،

 

 به این معنی نیست که

تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:13  توسط معصومه | 
سرزمين عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:26  توسط معصومه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

پیوندهای روزانه
صداي دل محمد
نسيم دل اشرف كوچولو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1387
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
تا بوده همين بوده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان